درباره باسط رستمی

هر کدوم از ما داستانی برای زندگی کردن و تعریف کردن داریم شاید خیلی بزرگ و تکان دهنده نباشه ولی خوب داستانه دیگه؛ به نظر من اگر بتونیم داستانی خلق کنی که برای خودت و اطرافیانت ارزشی خلق کنی بازی رو بردی، به شخصه خیلی دنبال چرتکه انداختن نیستم و معتقدم این ارزش لازم نیست حتما کشف پنی سلین باشه یا فناوری نانو همین که بتونم با کارها و فعالیت هام حال اطرافیام رو خوب کنم خودم رو ارزش افرین می دونم و داستان زندگی باسط رستمی ارزش ثبت کردن داره.

قبلا هم در مقاله برای کدامین آرمان باید مرد در مورد آرمان خودم مفصل توضیح دادم حالا شاید این آرمان به مرور زمان بهتر و پخته تر بشه ولی یه چیزی رو خوب می دونم و اونم اینه که داشتن یه آرمان خوب و منسجم توی زندگی باعث میشه داستان زندگی باسط رستمی شنیدنی تر باشه و با رویه منسجم تری برای جامعه و اطرافیانش روایت بشه.

از روزی که تصمیم گرفتم وارد دنیای بلاگری بشم و وبلاگ باسط رستمی رو کلید زدم این برگه برام مهم ترین نوشته بلاگم بود، دوست داشتم چیزی بنویسم که بازتاب خود واقعیم باشه تا اونی که دوست دارم به شما نشون بدم .به خاطر همین شاید توی این برگه خیلی اصلاحات تخصصی حوزه بازاریابی و استارتاپ رو نتونید پیدا کنید.

برای من همیشه آزادی و حق انتخاب داشتن اهمیت زیادی داشته و مهم ترین عاملی که باعث شده کاری رو شروع کنم یا تموم کنم همین آزادی بوده در واقع من انتخابی که حاصل جبر باشه رو نمی خوام و معمولا سمت پیشنهادهایی که اجبار و دستورالعمل های از پیش تعیین شده می خواد نمی رم؛ کلا مسیر زندگیم هم سعی کردم این خط قرمز رو رعایت کنم.

مسیر زندگی من

مسیر زندگی من خیلی همگن نبوده و این بهترین قسمت زندگیم بوده؛ ناهمگن و جذاب ولی پر از تجربه های مختلف که هر کدومش گاو صندوقی از طلا و جواهرات برای من ارزش داره .

من توی دوران راهنمایی علاقه شدیدی به داستانویسی و شعر داشتم طبیعتا عاشق ادبیات بودم و خیلی از منظومه های عاشقانه و رمان های کلاسیک جهان رو  خوندم توی اون دوران چند تا مقام استانی  و جشنواره ای  رو هم کسب کردم برای من نوشتن به مثال لذت دخترکی بود که روز اول عاشق دلباخته خود را می بیند فکرش ررو بکنید چه قشگنه؟؟؟ به همین خاطر می نوشتم از عشق تا سیاست از داستان کوتاه تا دلنوشته های عاشقانه، راستش رابخواید این دوران کمک زیادی بهم کرد تا بتونم احساسات خود رو درک کنم و ارتباط برقرار کردن رو خوب درک کنم.

به نظرم وقتی بتونی عواطف و احساسات خودت رو درک کنی خیلی راحت تر می تونی عواطف و احساسات بقیه رو هم درک کنی این خصلت توی مدیریت منابع انسانی و تیم سازی به من کمک عجیبی کرد.

یهو دوران دبیرستان اومد و مقوله دین توجهم ور به خودش جلب کرد. البته من در خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشوده بودم ولی یه روز به خودم گفتم: خوب اگر من اینجوری فکر می کنم بقیه چجوری فکر می کنن؟اصلا چرا اینجوری فکر می کنن؟ بر حسب اتفاق با پژوهشکده ادیان شناسی آشناشدم که فارغ از جریانات مذهبی بر روی ادیان سامی و غیرسامی کار می کردن و محققین قهاری از چهار گوشه کشور دورهم جمع شده بودن و در فیس بوک،بلاگفا و… می نوشتن من هم بعد از یه مدتی وارد تیمشون شدم.

هنوز گاهی از همان فیس بوک سابقم پیام های درخواست دوستی رو توی ایمیلم می بینم ولی دیگه ازش استفاده نمی کنم؛ این موسسه مجازی ادیان شناسی مستقل،بهم قدرت استدلال کردن؛مذاکره کردن و تسامح رو یاد داد شاید مهم ترین چیزی که اونجا یاد گرفتم این بود :برای درک حقیقت و پاسخ دادن به مسئله الزاما منابع خودی کافی نیستند و باید آزادانه پا رو از گلیمم فراتر بذارم و بدون هر گونه تعصبی منابع مختلف رو شخم بزنم.

درواقع برای هر مسئله چندین پاسخ مختلف وجود داره و باید با توجه به مخاطب خودت بتونی زبان مشترکی درست کنی، الان خیلی راحت با اسلامگرای راست و چپ حرف مشترک برای گفتن دارم، با لیبرال و کمونیسم بدون اینکه عصبانی بشم حرف هایی برای گفتن داریم و نظریات اقتصاد اسلامی من رو سر شعف میاره…..

به نظرم انعطاف پذیری بهترین ثمره و خصلتی بود که از اون دوره برام به یادگار مونده؛ادم های انعطاف پذیر تاب آوری بالایی دارن و در شایط تضاد آرا؛ دیدگاه های خاکستری رو بهتر می بینن.

توی این دوره از زندگیم(بازه قبل دانشگاه رفتن) از هیچ تجربه ای خودم رو بی نصیب نذاشتم؛ سرتیم فعالیت های فرهنگی هلال احمر شدم؛کنارش کارگری می کردم و توی سوپرمارکت هم تجربه فروشندگی پیداکردم، یه مدت هم توی تهرون هم ماشین می شستم و هم ساختمون تمیز می کردم.

من هیچ کدوم از اون کارها رو برای نیاز مالی نکردم نه این که اقازاده باشم نه ولی هرچی به اقتضای سن دلم می خواست برام فراهم بود از دوچرخه تا اسباب بازی و بازی میکرو،سگا و پلی استیشن،سفر،کتاب و… ولی خوب من کار کردن رو دوست داشتم و از این که استقلال داشته باشم و توی انجام یه کار نقش ایفا کنم لذت می بردم.

الان هیچ کاری برام عار نیست خیالم راحته اگه الان مدیر مارکتینگ یه استارتاپم، توی دانشگاه فعالیت اجرایی دارم، منتور شتاب دهنده هستم و به اصلاح پشت میز نشینم اون ور قضیه رو هم چشیدم این مسئله باعث شده بی پروا باشم از ضرر کردن نترسم  و ابایی از حمل بار برای صادرات به کردستان عراق نداشته باشم.

اولین قدم رشد جسارت و نترسیدنه، اگر می خوایم به بهشت برسیم قبلش باید تلخی مرگ رو به خودمون بچشونیم،باید تبر برداریم و بت بزرگ (ترس از شکست ) رو بشکنیم.

این دو بخشی که اینجا براتون گفتم به نظرم خودم توی مسیر زندگیم خیلی مهم بودن و همیشه با افتخار ازشون یاد کردم، ابایی از مطرح کردنشون ندارم می دونید به نظر من؛ مهم نیست تو کجا بودی، مهم اینه تو چرا اونجا بودی و چه چیزی به دست آوردی….

رشته مدیریت بازرگانی دانشگاه کردستان مصداق آن چیزهایی بود که احساس می کردم مایه بدبختی من است ولی در واقع کلید خوشبختی من شد چرا که اصلا نمی دونستم چی شد که انتخابش کردم ولی خب خلاصه سال 93 وارد دانشگاه کردستان شدم و شدم دانشجوی رشته مدیریت بازگانی ……

به فعالیت های دانشجویی علاقه شدیدی داشتم؛ چون تجربه کار توی هلال احمر و مدیریت تیم داشتم خیلی راحت توی گروه های دانشجویی پذیرفته شدم از دبیر انجمن علمی مدیریت بازرگانی تا دبیری دانشکده،سردبیری نشریه تخصصی مدیریتی مدیران جوان بگیر تا برگزاری جشنواره های کوچیک و بزرگ دانشگاهی و استانی؛ رو تجربه کردم .

توی این دوره از فعالیت هام روی شبکه سازیم خیلی کار کرم و تا تونستم با ادم های جدید آشنا شدم و مهارت های نرم رو یاد گرفتم. توی همین انجمن ها و رویدادها اولین و دومین تجربه های کاریم رو پیدا کردم.اولیش توی یه شرکت حوزه فناوری اطلاعات بود و دومی موسسه آموزشی البته کنار این کارها درسم هم می خوندم.

به نظرم شبکه سازی و توسعه مهارت های ارتباطی بزرگترین سرمایه گذاری هر انسانی می تونه باشه و هر چقدر وقت بزاریم و هزینه بدیم بازم کمه….

باسط رستمی و دنیای کسب و کار

من اولین شغلم توی یه شرکت حوزه فناوری اطلاعات بود که به صورت خلاصه کارش این بود به کسب وکارها انواع و اقسام راهکارهای مبتنی بر فناوری اطلاعات رو ارائه بده؛اون موقع به تیم بازاریابی شرکت ژین تک کمک می کردم.

یادم میاد سال 94 به مدت شش ماه توی ژین تک زندگی کردم و تجربه های خوبی کسب کردم بعد ازون از طریق دانشگاه با موسسه آموزشی برنا آشنا شدم که رسالتش برگزاری دوره های مهارت محور بود و قرار بود مدیر بازاریابی اونجا هم باشم حدود یک سالی توی موسسه برنا چندین هزار نفر ساعت برنامه های آموزشی مختلف برگزار کردیم و در بین رقبای از لحاظ نوآوری و خلاقیت یکه تاز بودیم.

با این که محدودیت منایع مالی داشتیم ولی در مقابل کسانی که بیش از دو دهه سابقه کار داشتن ما که اولین سال فعالیتمون بود توانستیم سهم بازار خوبی بگیریم. کار کردن به عنوان مدیر بازاریابی تو صنعت آموزش برای من خیلی هیجان داشت و تجربه های خوبی توی حوزه بازاریابی کسب کردم.

بعد از اون وارد صنعت گردشگری شدم و با تیم جدیدی که تشکیل داد بودیم رویدادهای گردشگری؛تورهای خلاقانه و دوره های آموزشی برای فعالین صنعت گردشگری برگزار می کردیم، خروجی این تجربیات منجر به راه اندازی وب سایت آموزشی نوین توریسم شد که به تازگی نسخه جدید اون رو لانچ کردیم و قراره تبدیل به دانشگاه آنلاین گردشگری کشور بشه و در حوزه تولید محتوای آموزشی فعالیت بکنه، توی این مدت به صورت کوتاه مدت با شرکت های مختلفی مانند راهین مبتکران،آلند ارتباط, مرکز کارافرینی دانشگاه کردستان و… همکاری های مشترکی رو تجربه کردم.

تا این که شهریور 97 با ادریس و شتاب دهنده ژرفا آشنا شدم و از اون روز تا الان اکثر وقتم رو  توی شتاب دهنده ژرفا می گذرونم؛  اونجا علاوه بر فعالیت بر روی استارتاپ هنگی بی که الان در مرحله جذب سرمایه است و  در عرض چند ماه تونسته چندصد میلیون تومن درآمد داشته باشه، به تیم ها در حوزه بازاریابی و مخصوصا دیجیتال مارکتینگ کمک می کنم .در این فاصله برای توسعه اکوسیستم استارتاپی استان کردستان رسانه تخصصی کردپلاس و ماهنامه کردپلاس رو راه اندازی کردیم.

به صورت فریلنسری هم با جاهای مختلفی مانندنوین هاب؛ اقای گیمیفیکیشن؛ انالتیپس؛ گرشا و…. افتخار همکاری کوچیک و بزرگ داشتم؛ از نوشتن پست مهمان تا بازاریابی محتوایی و… این کار رو بیشتر برای توسعه شبکه ارتباطی و یادگرفتن چیزهای جدید انجام دادم و خیلی خوشحالم که بتونم دامنه همکاریم رو با بیزنس های مختلف بیشتر کنم.

من از کارکردن با استارتاپ ها و کسب وکارهای آنلاینی که متفاوت هستند لذت می برم و نوشتن برای آن ها و درمورد آن ها خسته نمی شوم. هنوز هم مشتاقم که دامنه این همکاری رو بیشتر و بهتر کنم.

چیزهایی که اینجا گفتم دست چینی تازه از مسیر زندگی من بود و تلاش می کنم هر روز اون رو بهتر و کامل تر کنم تا روز به روز تکامل پیدا کنم و تا به اهداف نرسم خسته نمی شم. خیلی دوست دارم داستان زندگی شما رو بشنوم و روزی باهم فرصت های همکاری بهتر و خفن تری تجربه کنیم. تا اون روز می تونیم توی همین دنیای مجازی کنار هم باشیم و از هم یاد بگیریم .